بعضی وقت ها خیلی چیزها کم است! مثلا وقتی آدم حرصی می شود سنگ ها کم می آیند ! وقتی آدم گلویش در حد گرمای عطارد داغ است ٫ آب چشم کم میارد! وقتی یک لعنتیی را دوست می داری هی او کم می شود هی محو می شود هی تو می دوی هی او می رود ! همه چیز در این دنیای تند ٫ برعکس است ! چرا هیچ دانشمندی این قانون را ثبت نکرد ؟! مثلا ما از بعضی ها خوشمان نمیاید در عوض آنها هی سمج تر جایگاهشان را در جلوی چشمان ما نارنجی فسفری اکلیل دار می کنند ! آلان دارم فکر می پرورانم که چه می گویم؟! اصلا چه می خواهم ؟! آیا چیزیم شده است ؟!