تبليغاتX
پشه ی خوشبختی
 

وقتی که چراغ نارنجی می مونه و طول می کشه نه سبز می شه نه قرمز آدم نمی دونه بره یا نره ! وایسته ؟! رد شه ؟!

 

+ نوشته شده در  Tue 13 Jan 2009ساعت   توسط olice 

 

کدوم احمق کدوم ابله کدوم خر ٫ تورو دید و به یاد من نیافتاد ؟؟!؟!؟!؟!؟!

 

 

+ نوشته شده در  Mon 12 Jan 2009ساعت   توسط olice 

 

کلاس زبان زورش از خواب نرم صبحگاهی بیشتر شده ! و من خوشحالم !
تنها جا و مکانیست که در این روزهای گرد و خاک گرفته مانند نردبان داروخانه ها عمل می کند

سفید و بلند ... کنده می کندم از این ساعت های دیر گذر

 

+ نوشته شده در  Mon 12 Jan 2009ساعت   توسط olice 

 

حق داشتی سیمونه حق داشتی که بگذاری بروی

حق داشتی که حالت از همه چیز ِ اینجا بهم بخورد

منم مثل تو شدم ! ۲ روزه !

 

+ نوشته شده در  Wed 7 Jan 2009ساعت   توسط olice 

 

دخترکان ور پریده ی بی بند و بار همه جا ول می زنند ! روز به روز هم پرو تر و فضول تر می شوند تازه!

 

+ نوشته شده در  Fri 2 Jan 2009ساعت   توسط olice 

 

نور را ذخیره کن

شب های بسیاری ی ی ی ی ی ی ی در پیش است

 

+ نوشته شده در  Fri 2 Jan 2009ساعت   توسط olice 

 

 من خیلی خاک بر سرم!
خیلی!
ای کاش او سفت بود و من همین روزها تمام می شدم!

 

+ نوشته شده در  Tue 30 Dec 2008ساعت   توسط olice 

 

آدمها خیلی هم به فکر نیستند! مادر آنها ٫ مادر بزرگ مامان ٫صبح فوت شد اما امشب همه در خانه اش شام مفصلی خوردیم! بعدش هم میوه و چای! بعدش هم همه ریز ریز با هم از هر دری سخن گفتند و گاهی هم خنده می کردنند! همه خوابشان گرفته بود ! همه می خواستند هر چه زود تر بروند خانه های خودشان روی تخت ولو شوند و آرام بخوابند ٫ انگار نه انگار که صبح فردا دیگر چشمان او باز نمی شود انگار نه انگار که بدن نرم و گرمش که روزی تنها جای آرام دنیا بوده است امشب مهمان تخت سرد خانه است ! انگار نه انگار که جای او در خانه خالیست که هی آرام آرام راه برود هی نگاهت کند هی اسمت را مثل همیشه اشتباه بگوید مهتاب جان و هی دم ظهر برایت مربا های رنگ و وارنگ بیاورد و تو آنها را مزه مزه کنی و هی تعریف طعم بی نظیرش را بکنی و او هی ذوق بکند و بدو بدو برود سمت آشپزخانه ی سبزش و بگوید تازه مربای انجیرم را هنوز نخورده ای... امشب پسرش از آن سر دنیای گه گرفته می رسد اما دیگر دیر است ٫ مادر خوابیده هیس ...

 

+ نوشته شده در  Sun 28 Dec 2008ساعت   توسط olice 

 

من دارم با خودم روراست می شم

نفر بعدی لطفا ...

 

+ نوشته شده در  Sat 27 Dec 2008ساعت   توسط olice 

 

دوست داشتن جرات می خواهد ٫ خون دل خوردن می خواهد

دوست داشتن ٫ دوست داشتن می خواهد!!!

 

 

+ نوشته شده در  Wed 24 Dec 2008ساعت   توسط olice 

 

بعد از مدت ها با شری از ته حلقم خندیدم! ناگفته نماند که با هر قهقه اشکی هم سرازیر می شد! البته او آن ور خط بود و خدا رو شکر قیافه ی پف کرده و بینی قرمزم را نمی دید و فکر می کرد از زور خنده است که صدایم اینهمه می لرزد
داستان اینجا بود که از بدبختی ها می خندیدیم برایش از این روزهایم می گفتم از اینکه شب ها کنار بخاری قرمز ِپر ابهتم می نشینم بافتنی می بافم و هم گوش می شوم با دردل و دل های خنچان اهالی ِ رادیو و گاهی یادداشتشان می کنم چون حافظه ی بلند مدتم دیگر حتی ۳ ثانیه هم عمر ندارد! یا اینکه مدام می نویسم و لقب میرزا را از طرف زی زی اخذ کرده ام ٫ برای شری می گفتم که شبیه لامپ کم مصرف شده ام و باید همه چیز را بگذارم برم رقص با میله را تمرین کنم بلکه روزی رستگار شوم ! اینکه باید مصرف روغن بادام را برای نواحی ورچولوزگیده ام زیاد کنم ٫ هوایشان بدهم آبیاری اشان کنم رونق بگیرند شاید خدای ناخواسته اگر روزی بختم شکوفه زد آماده باشم ! کاکتوس هایی که خود برای خودم خریده ام را از بس آب داده م شبیه گیاهان گرمسیری رشد فزاینده و سبزی داشته اند و من هی نگاهشان می کنم هی برایشان حرف می زنم هی غر می زنم بلکه انرژی های منفی مرا بگیرند و بزرگ شوند! از عشق بیست و دو سالگی ام که همانند بادکنکی قرمز در پس زمینه ی خاکستری ترکید و کک هیچ کس هم نگزید! البته حتي ِ دلم نمي آيد بگويم برگرد به دنياي هوشياران، خودت كه بهتر مي داني ...و از سالهایی مانند این دوران که چراغ خانه ام را یاهو روشن و خاموش می کند! چمی دانم! شاید خدا می خواهد هی من بیشتر به فکرش باشم هی صبح و شوم از ته وجود درازم هی بخوانمش بلکه اجابتم کند! و البته من همانند همیشه امید بسیار دارم ، قول می دهم

راستی این را یادم رفت بگویم ...یک سالی همین روز من خیلی خوشحال بودم و فکر نمی کردم روزی شبیه به امروز فیلم نامه ام را بدون قهرمان م تمام کنم!

 

+ نوشته شده در  Sun 21 Dec 2008ساعت   توسط olice