فردا پاییز تمام می شود ! اما من دیگر سهم کوچکی از زندگی و آدمها نمی خواهم!
همه چی داره خوب پیش می ره؟!؟!؟!
همین که خدا هست کافیست! همین که به من وعده های خوب داده کافیست! همین که داره یواش یواش به قول هاش عمل می کنه کافسیت! همین که بوع عطرش از اتاقم نمی پرد کافیست! همین که دستم را ول نمی کند تا زمین نخورم کافیست! همین که صبح های سرد صدایش می کنم لبخند می زند کافیست! هر چند از من دور است ...
شاید از این لبخندهای کمی خوشحال کمی غمگین زدم و راه افتادم!هنوز نمی دانم چه چیزهایی را باید یادم بماند چه چیزهایی را باید برای خودم نگه دارم چه چیزهایی گذشته ام بوده است...اولین کار تهیه ی نقشه ی جغرافیاست ، کسی چه می داند شاید مردی که موهایش کمی شبیه سیمونه ی من است بین مرزهای پاراگوئه بولیوی منتظرم باشد ، یا شاید یکی دیگر در مسیر رودخانه های سویس منتظر همراهی می گردد برای ماهیگیری در تعطیلات یا حتی بارسلون شهری که فرانسیس بارها برایم از شب های تمام نشدنی نورهای فراوان و آدمهای مهربانش گفته بود! حتی باید با گوگل ارت دنبای رستوران ها و سینماها نیز بگردم تا ببینم به کجا میرسم...باید دستم به خیلی چیزها برسد و شاید یک روزی برایتان کتابهایی فرستادم از هم دستی من و جاده ها ...
باید بس بشه مهمونی با گذشته !
منتظر نیستی
تلفن زنگ میزند
سلامش بوی میکادو می دهد
بی بهونه حالت را می پرسد
دلت باز می شود ...
من به کشف های ساده و شخصی ام عمل کردم و حالا آرامم اما هی دلم می خواهد بینی گرم و نرمت را مداوم ببوسم و بیاد بیاورم که تمام قصه مان سرخ بود ! انگار نه انگار که خاکستری بود انگار نه انگار که کبود بود
یکی بیاد منو دوست بداره همه عمرررررررررررررررررررررررررر
یادت هست سیمونه ٫ بهار برایم از روزهای نیامده می گفتی از خاک کردن فکر و خیالهای خاکستری از خنده های بلند بلند از آرام نشستن روی صندلی و یک لیوان چای داغ مزه مزه کردن از اینکه کنارت نرم دراز بکشم و تو هی انگشت های پایم را فشار دهی و خستگی از تمام بدنم خودش را پرت کند بیرون از پاییز از اینکه چشم بر هم زدنی خواهد آمد و همه ی آنهایی که از پیاده رو های ولیعصر با آن همه برگ های خوش رنگ و شکلش خاطره دارند را سر حال آورد ! حالا روز های نیامده آمده اند و من نمی دانم چرا اینهمه دم به دم ساعتم را نگاه می کنم و نفسم را سخت در سینه حبس کرده ام...
با هم می آیند
با هم می روند
با هم ...