یه آدم که دیگه نیست تنهای تنها
کجایی سیمونه ؟!
یادت می یاد اون روز بعد از اون همه پیاده روی رفتیم نشستیم رو اون سکو سیمانی ها و آفتاب زمستون پشتمونو گرم می کرد و ماهم هی تق و توق از پاهامون عکس می گرفتیم؟! چقدر دلم واسه اون روزا با اون همه فکر و خیالای جور وا جور تنگ شده ! چقدر دلم واسه بی خیالی های پنهانی تو ٫واسه خنده های بلند بلند مون تو خیابونای یخ زده ٫ واسه دل تنگی های ناچیز خودم ٫ واسه دوست داشتن بی انتهای تو ٫ واسه اون ساندویچ های ارزون بد مزه ٫ واسه طعم اون چایی ها که بعد گریه های بی پایان به زور به خوردم می دادی ٫ واسه اون روسری قرمزه که همیشه پرزاش می رفت تو دهن تو ٫ و هزار تا واسه ی دیگه تنگ شده !
همه چی دور شده ٫ خیلی دور
می گن از هر دستی بدی از همون دست می گیری!
منتظر باشم ؟!؟!؟
بالاخره همیشه چیزی برای پنهان کردن وجود دارد !
ای راستگو ترین فصل
آری ٫ از عمر بهاری دیگر گذشت