تبليغاتX
پشه ی خوشبختی
 

یه آدم که دیگه نیست تنهای تنها

 

+ نوشته شده در  Fri 17 Oct 2008ساعت   توسط olice 

 

کجایی سیمونه ؟!

یادت می یاد اون روز بعد از اون همه پیاده روی رفتیم نشستیم رو اون سکو سیمانی ها و آفتاب زمستون پشتمونو گرم می کرد و ماهم هی تق و توق از پاهامون عکس می گرفتیم؟! چقدر دلم واسه اون روزا با اون همه فکر و خیالای جور وا جور تنگ شده ! چقدر دلم واسه بی خیالی های پنهانی تو ٫واسه خنده های بلند بلند مون تو خیابونای یخ زده ٫ واسه دل تنگی های ناچیز خودم ٫ واسه دوست داشتن بی انتهای تو ٫ واسه اون ساندویچ های ارزون بد مزه ٫ واسه طعم اون چایی ها که بعد گریه های بی پایان به زور به خوردم می دادی ٫ واسه اون روسری قرمزه که همیشه پرزاش می رفت تو دهن تو ٫ و هزار تا واسه ی دیگه تنگ شده !

همه چی دور شده ٫ خیلی دور

 

 

+ نوشته شده در  Mon 13 Oct 2008ساعت   توسط olice 

 

می گن از هر دستی بدی از همون دست می گیری!

منتظر باشم ؟!؟!؟

 

+ نوشته شده در  Mon 13 Oct 2008ساعت   توسط olice 

 

بالاخره همیشه چیزی برای پنهان کردن وجود دارد !

 

+ نوشته شده در  Sun 5 Oct 2008ساعت   توسط olice 

 

ای راستگو ترین فصل

آری ٫ از عمر بهاری دیگر گذشت

 

+ نوشته شده در  Fri 26 Sep 2008ساعت   توسط olice