تبليغاتX
پشه ی خوشبختی
 

تو رو گذاشتم ته جیبم  ...

 

 

+ نوشته شده در  Wed 20 Aug 2008ساعت   توسط olice 

 

بهتر است خیال برت ندارد، آدمها چیزی باری گفتن ندارند. واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزند. هر کس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان می آید، هرکدام از طرفین سعی میکنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هر کاری که بکنند بی نتیجه است و دردهاشان را دست نخورده نگه میدارند و دوباره از سر میگیرند، با ز هم سعی میکنند جایی برایش پیدا کنند. میگویند: شما دختر قشنگی هستید. و زندگی دوباره آنها را به چنگ میگیرد تا وقتی که دوباره همان حقه را سوار کنند و بگویند: شما دختر خیلی قشنگی هسید. وسط این دو ماجرا به خودت مینازی که توانسته ای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم میدانند که ابدا حقیقت ندارد و دربست و تمام و کمال نگهش داشته ای . مگر نه؟

سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین

 

+ نوشته شده در  Sat 16 Aug 2008ساعت   توسط olice 

 

تو وعده می دهی
گول می زنی گم می شوی
من باور می کنم ذوق می کنم زندگی می کنم...

 

 

+ نوشته شده در  Mon 11 Aug 2008ساعت   توسط olice 

 

شاید فکر کنی که می تونی زمان یا مکان رو کنترل کنی یا اینکه بفهمی چی می خواد اتفاق بیافته٫اما نمی تونی! وقتی نوبتت برسه ٫ رسیده و دیگه هیچی نیست!

امروزم هم مثل همه ی روزای دیگه شروع شد ٫ مثل همه ی روزای دیگه هم تموم شد

 

 

+ نوشته شده در  Sun 10 Aug 2008ساعت   توسط olice 

 

بابا جان چرا من هر وقت آلانا که می خوام یه چیزی از درونم بیام بنویسم تو بیرون اینجا  نمی شه؟!دیدی می خوای داد بزنی نمیشه؟! دیدی می خوای جواب یکی رو بدی کلمه ها  تو ذهنت تبدیل به هجا می شن بازم نمی شه ؟! دیدی گلوت مزه ی چیپس تنوری می گیره با بغض غنی شده  و به جای عقل و فکرت چشمه های آب شور صورتت کار می افته ؟!

 

+ نوشته شده در  Mon 4 Aug 2008ساعت   توسط olice