تو رو گذاشتم ته جیبم ...
بهتر است خیال برت ندارد، آدمها چیزی باری گفتن ندارند. واقعیت این است که هر کس فقط از دردهای شخصی خودش با دیگری حرف میزند. هر کس برای خودش و دنیا برای همه. عشق که به میدان می آید، هرکدام از طرفین سعی میکنند دردشان را روی دوش دیگری بیندازند، ولی هر کاری که بکنند بی نتیجه است و دردهاشان را دست نخورده نگه میدارند و دوباره از سر میگیرند، با ز هم سعی میکنند جایی برایش پیدا کنند. میگویند: شما دختر قشنگی هستید. و زندگی دوباره آنها را به چنگ میگیرد تا وقتی که دوباره همان حقه را سوار کنند و بگویند: شما دختر خیلی قشنگی هسید. وسط این دو ماجرا به خودت مینازی که توانسته ای از شر دردت خلاص بشوی، ولی عالم و آدم میدانند که ابدا حقیقت ندارد و دربست و تمام و کمال نگهش داشته ای . مگر نه؟
سفر به انتهای شب/ لویی فردینان سلین
تو وعده می دهی
گول می زنی گم می شوی
من باور می کنم ذوق می کنم زندگی می کنم...
شاید فکر کنی که می تونی زمان یا مکان رو کنترل کنی یا اینکه بفهمی چی می خواد اتفاق بیافته٫اما نمی تونی! وقتی نوبتت برسه ٫ رسیده و دیگه هیچی نیست!
امروزم هم مثل همه ی روزای دیگه شروع شد ٫ مثل همه ی روزای دیگه هم تموم شد
بابا جان چرا من هر وقت آلانا که می خوام یه چیزی از درونم بیام بنویسم تو بیرون اینجا نمی شه؟!دیدی می خوای داد بزنی نمیشه؟! دیدی می خوای جواب یکی رو بدی کلمه ها تو ذهنت تبدیل به هجا می شن بازم نمی شه ؟! دیدی گلوت مزه ی چیپس تنوری می گیره با بغض غنی شده و به جای عقل و فکرت چشمه های آب شور صورتت کار می افته ؟!