اشکی هم نسیت حتی یک قطره ! حالا خطر بزرگی مثل خندیدن می تواند تهدیدم کند
نه ، جدی و خشک خواهم شد ! گوش هایم را خواهم گرفت ، دهانم را خواهم بست و جدی خواهم شد
و وقتی دوباره باز شوند،کی می داند، شاید برای آن باشد که داستانی بشنوند ، داستانی بگویند
داستانی کوچک با موجودات زنده که روی زمینی قابل سکونت ،انباشته از مردگان ، بیایند و بروند
داستانی مختصر با شب و روز که آن بالا بیایند و بروند
و من امید بسیار دارم ، قول می دهم
امید هایی رنگ رنگی، خاطرات خاطرهای دور در اواخر فصل تره فرنگی