در چایخانه نشستهام
قليان میکشم
آه میکشم
آه میرود بالا
بخار چای هم میرود بالا
از جلوی پاساژ
آدمها میآيند و میروند
ماشينها میآيند و میروند
تو میآيی، تو میروی
تو میآيی، تو میروی...
عمران صلاحی
دل برای باختن است دیگر
حال شاه یا خشت اش چه توفیری دارد ...
خاطره هامو دوست دارم اما نه به اندازه ی تو !
همین که ما را آنطور نگاه می کنی ُ آرام و قرار داری برای ما بس است