نمی دونم دوست دارم این روزا زود تر تموم شن یا اینکه کلی طول بکشن ...
*خب منم بازی شدم... چون قراره از تاثیرگذارترین ها بگم پس توضیح نمی خوان دیگه !
50 صفحه ی آخر کتاب خرمگس ،
خیلی سال پیش فکر کنم سوم رهنمایی بودم صبح که بیدار شدم تصمیم گرفتم با خودم فکر کنم که تو شیکمم بچه دارم و شاید اون روز یکی از بهترین روزای عمرم باشه تا آلان
دفترهایی که سالها روزهامو توشون نوشتم و آلان با خوندنشون یا کلی می خندم یا کلی گریه میکنم
چمنزار { محوطه ی بزرگی که هیچی نداشت جز چمن، وقتی بچه بودم دوست داشتم ساعت ها اونجا باشم }
شخصی به نام قهرمان { که اگه نباشه نمی دونم دنیا برام چه رنگی میشه... }