من فکر می کنم دلم خیلی گرفته است
من فکر می کنم دل من با پیچ گوشتی باز نمی شود
من فکر می کنم دل من با هیچ تلمبه ای هم باز نمی شود
دل من فقط بلد است بگوید ساکت باش !
و حالا ...
با عینک هم خیالت را تار می بینم ...
باران گرفته ...؟
دلم می خواهد دق و دلی تمام آدم های ناراحت این سیاره را سر او خالی کنم
دلم می خواهد خدا او را سوسک کند تا بتوانم با دمپایی ابری راحت لهش کنم
دلم می خواهد آنقدر سکسکه کند تا بمیرد
دلم می خواهد دماغش روز به روز گنده تر شود
دلم می خواهد آنقدر ریز شود تا کسی او را نبیند
دلم می خواهد زیر آب داغ بماند تا پوستش تاول بزند
دلم کلی چیزهای دیگر هم می خواهد
دلم این روزها حسابی پر شده است ....
فکر کنم دارم سفت می شوم
حواسم را پرت نکن
می دانم...
اعداد نا محدودند
اما آنقدر می شمارم تا بیایی
78 بودم یا 87 ؟
روزگار همیشه از این شوخی های بی مزه زیاد داره
این اتفاق هم یکی از اونا بود دیگه
مگه نه ؟!
جاده یک طرفه !
من گرگ بیابونو به همه شما ترجیح می دم !!!