تبليغاتX
پشه ی خوشبختی
 

دور و ورم پر شده از آدمای خوب

بخاطر همینه که بدی هام دیگه به نظر نمی اد!!!

  

+ نوشته شده در  Wed 19 Jul 2006ساعت   توسط olice  | 

 

این روزا سرم حسابی شلوغه...

زی زی فقط تا شنبه خونه پیش ما هست

تمام  گوشه کنارای خونه رو پر دوربین مدار بسته با کلیه امکانات پیشرفته کردم

واسه تمام روزای که دلم برای خونه بودنش تنگ می شه

نمیدونم باید خوشحال باشم یا ناراحت...!!!

 

+ نوشته شده در  Mon 17 Jul 2006ساعت   توسط olice  | 

 

هیچ چیز از آن انسان نیست

هرگز

نی قدرتش     نی ضعفش      و نی دلش حتا...

و آن دم که دست به آغوش می گشاید

سایه اش سایه ی صلیبی ست

و آن دم که می پندارد خوشبختی اش را

در آغوش فشرده است 

 

 آن را له می کند!!!!!!!!

 

 

 

~قسمتی از نمایشنامه " خرس های پاندا به روایت یک ساکسیفونیست که دوست دختری در فرانکفورت دارد "

 

 

+ نوشته شده در  Wed 12 Jul 2006ساعت   توسط olice  | 

 

اپیزود اول...

هیچی بدتر از این نیست که طرف نفهمه...هیچی بدتر از این نیست که طرف بفهمه و خودشو بزنه به نفهمی...

هیچی بدتر از این نیست که تو بدونی طرف هم نفهمه هم خودشو میزنه به نفهمی...!!!

 

+ نوشته شده در  Sat 8 Jul 2006ساعت   توسط olice  | 

 

ریکاردو دم قهوه ساحلی باربادوس کلارینت میزد

گفت واینستا اینجوری نگام کن هیچ وقت تو زندگیم سازی نزدم که کسی نرقصه

گفتم منم تو زندگیم سازی نبوده که باهاش نرقصیده باشم

منو به قهوه و ساندویچ شماره دو دعوت کرد

یه رابطه جدید شروع شد

یه سمفونی تکراری

ایندفعه با اسم ریکاردو و ساز کلارینت.....

او بنوازد و من برقصم!!!

 

 

 

 

 

+ نوشته شده در  Tue 4 Jul 2006ساعت   توسط olice  | 

 

هیچ چی جز اتاق کثیفم منو وادار به فکر کردن نمی کنه... لیوان های که از شبای پیش رو میزم مونده و قلوپ های آخر توشون خشک شده ورق های که کف اتاق پخش شدن و روشون تمرین امضاء کردم و شکلهای گربه و قیافه های چینی کشیدم کیف هام که یه گوشه پرت شدن و خاک می خورن سی دی منی که کنار تخت افتاده و هیج وقت نه درست بوده نه شارژ داشته سیم رابط که مثه یه مار سفید از این ور اتاق به اون ور کشیده شده که نصفش زیر موکته چراغ کم نور که بعضی وقتا فکر می کنم تو یه رستوران چینی نشستم و منتظرم گارسون بیاد سفارش بدم کلی کتاب دوس داشتنی و خوب که نمی دونم چرا  کنار کمد رو زمین چیده شدن 6تا کارت اینترنت تموم شده کنار مانیتور به اضافه یه قرص آبی پشه کش... باید دنبال یه جای خوب و امن واسه سی دی هایی که آقای کیوان بهم میده بگردم ...

به این فکر کردم که این روزا قهرمان اصلآ تو دفترم نمی نویسه از آخرین نوشتش نزدیک یه ماه می گذره خودش که میگه واسه ننوشتنم دلیل دارم پرسیدم چرا ولی یه جوری وا نمود کرد که نشنیده

شایدم نخواست جواب بده...این دفعه هم مثل همیشه از کاراش سر در نیاوردم...!

آهنگ space man traveling  کریس د برگ امشب 34 بار پشت هم تکرار شد و شد وشد...

 

+ نوشته شده در  Sun 2 Jul 2006ساعت   توسط olice 

 

من؟؟!!!

 نه... منو تغییر ؟؟؟!!!

من همینم که می بینی...

همون آدم یکسال پیش...همون آدم همیشگی...

فقط چیزیم که تغییر کردن اینه که بهونه ای برای خنده های بلند بلند ندارم....

دیگه به دردم هم نمی خوره...

 

 

+ نوشته شده در  Thu 29 Jun 2006ساعت   توسط olice 

 

کوانتوم می گوید: در چین باستان، برده ها از داغ روی پیشانی شناسایی می شدند. در یونان باستان، امکان آزادی برای برده ها وجود داشته...

 از کوانتوم می پرسند در ایران چه چیزی وجود داشته است؟ می گوید:خویشتن را به فاک فنا دادن...

 

گفته بود دنیای عجیبیه...مردانگی رو به بهای اندکی می فروشند و نامردی انبار می کند...!!!

من مردونگی می خرم ! چند می دین؟

-         دانشجوی؟

-         آره

-         برو پی کارت....  

-         آره اینجوری بهتره ...پولمم نمی رسید بخرم!

-         ...!

-         خودافز...

 

+ نوشته شده در  Mon 26 Jun 2006ساعت   توسط olice  | 

 

نمی دونم چرا امشب یاد جاناتان گرت افتادم...اون موقع ها که سریالش از تلویزیون پخش می شد ازش خوشم می اومد نمی دونم چرا ..با این حال که چشمهای آبی داشت و خیلی وقتا احمق میشد ولی نمی دونم چرا یه جورایی دوست داشتنی بود...یه دوست داشتم که به همین اسم صداش می کردم..خیلی از کاراش مثل جاناتان حماقت محض بود ... اون خوشش نمی امد و همش می گفت بگو چرا به من میگی جاناتان ؟ دلیل واقعیشو هیچ وقت نگفتم ...خیلی از آدما تحمل دیدن عیب هاشونو تو قالب آدمهای دیگه ندارن حالا بیا و رک بگو ..دیگه باید دور رابطه با طرف رو خط بکشی...

 

یاد الدورادو هم افتادم... اسمش قشنگه شبیه اسمهای ایتالیایه کارتونش هم خیلی باحال بود ..فقط حیف که مخم یاری نمی کنه اسم پسره شخصیت اصلیش یادم بیاد ...فکر کنم هر کی واسه خودش باید یه جای به این اسم داشته باشه .. فکر کنم 500 سال هم عمر کنم نرسم بهش ...هاه...عجیبه {من چقدر فکور شدم} !همیشه چیزایی که آدم دوست داره یا دست نیافتنی هستن یا اینکه خیلی زود از بین میرن ...حالا الدورادو کدومشه نمی دونم!!!

 

هیچی بهتر از این نیست که کلی درس نخونده داشته باشی و زمان کم  بعد خوشحال پاشی بیای اینترنت ...بعد بدترین تصمیم عمرتو بگیری و آرشیو مسنجرتو باز کنی ....و انواع اقسام  نوشته ها و سایت های مزخرف فرستاده شده رو ببینی و یاد کلی حرفها و لحظه های گذشته بیافتی ...بخندی که آدما چه حرفهای زدن و آلان چی هستن...تو چه با ادب حرف زدی و اونا خندیدن ...هی....به قلبم که هنوز می زنه مشکوکم ...جالبه ...

 حالا مرد می خوام پاشه بره اقتصاد کلان نکبت رو بخونه !!!

 

 

+ نوشته شده در  Thu 22 Jun 2006ساعت   توسط olice  |