هاه..ایران باخت حیف باشه ولی ای بازی بدی نبود...
من با این کعبی خیلی حال کردم اصلا فکر نمی کردم از کسی که دارای خط ریشی این چنینی هست حتی یک اپسیلون هم بخواد خوشم بیاد.. ولی کریستیانو رونالدو رو به معنای کامل کز داد اونم با قد 150 !!! کلا من زیاد فوتبالی نیستم ولی فکر کنم امروز برانکو همه جای خر ورای مغزش رو خورده بود با این تعویض های کلمبوسیش...
دلم خواست یه کین گری نصیبش کنم{کاراته بازا میدونن به چه شکلی طرفو زمین گیر میکنه ..شما هم بدونین حتمآ به من اجازشو می دین...!}
Dreamer عزیز یه سری آهنگ خوب بهم داده ...یکیش مهتاب ویگن که واقعآ قشنگ و تداعی کننده کلی خاطرات خوب برام...روزای چهار نفری با چمپ.ساس.کایک. تفریحات سالم در گستره مرکز...که این خوشی ها بوسیله عوامل نفوذی ریز نقش و داخلی خیلی زود از بین رفت...اعضاء نیز هیچ کوششی مبنی بر بازگشت آن دوران انجام ندادند!!!
دلم واسه دوستای گلستانم بسی تنگ است.. شادی ..زانه...لاهه
اگه بشنون من اینو گفتم کلکسیونی از انواع و اقسام فحوش را بارم می کنند .ممکن است باز هم مرا دختر همسایه صدا کنند ..ولی دل پشه همچنان تنگ می مونه...واسه دوم دبیرستان ...قرض و قوله های سرسماور بوفه..بالنو های رنگیمون که چشمان هر بیننده ای را خیره می کرد...موعظه های نرگس...نومردی که سر امتحان تاریخ ادبیات کردیم ...وایستادن های دم تخته 4 نفری سر زنگ شوقی چروک فسفری...عکس های ای ول...فیلم 4تایی مون که با گذشت 3 سال هنوز پشه تنبلی اش می شود تکثیر کند و کلی وقا یع تاریخی دیگه ....یادش به خیر ...باز هم در این موارد ایرادی می کنم ...!!!
ایران با 5/137 میلیارد بشکه دومین دارنده ذخایر نفتی جهان است ...ولی در منطقه 12 تهران دختر بچه ای با سن13 سال برای تامین مخارج زندگی تن فروشی می کند..نمی دونم این پولا تو کدوم توبره تیکه پاره شده کوفتی ریخته می شه...ولی تا وقتی اوضاع همینه نیاید از کسی با شکم گشنه انتظار رعایت فرهنگ رو داشته باشیم....دلم واسه خدا با این آفریده هاش می سوزه ....!
حالا هوا چرا اینقدر گرم شده من نمی دونم ...این ربطی به هیجی نداره ولی می تونه اخلاق همشهری هارو بدتر از همیشه کنه....
سلولای مغزم فعلآ دچار زخم بستر نشدن ولی می ترسم همین روزا اسکیزوفرنی ارو بگیرن ...این بیماریه یه جورای خوبه ..می دونین کمبودمحبتی چیزی باشه واستون رفع میکنه..یا مثلآ می تونین بیش از همیشه تنبل باشین.....البته هنوز در حد حرفه ..تجربه فیزیکیش کمه..ولی یحتمل در چند روز آتی بیشتر میشه...منتظر باشین..خبر میدم میبینین!!!
بهت گفتم رفیق راهی که میری باریکه ...پر از پرتگاه .. همه کلاغ ها از جای مناسبی در نزدیکیت تو رو می پایند....مراقب باش...یادت باشه سر طناب از دستت نیافته ...ولی گوش ندادی....کلاغ ها نزدیک تر شدند.....جایی برای پنهان شدن نیست....بدو ...فرار کن ..همیشه انتخابی جز این به مغز لعنتیت نمی رسه.....
می گفتی : نگاه کن ولی دست نزن....دست بزن ولی امتحان نکن .....مزه مزه کن ولی نخور...
هیچ وقت نفهمیدی که چه بر سرت خواهد آمد...
چشامو می بندم....دو تا گوی آبی دور هم می چرخند...به امید رسیدن به یه نقطه مشترک برای ایستادن.. به هم نمی رسن...نگاهت می کنم...
کلاغ ها پایین میان...دورت می کنن...جیغ می کشی...تمام صورتت پر خون شده...رگهای چشمت رو بیرون میکشن.. هیچ وقت فکر نمی کردم آن برق چشمهایت را از دست بدی...از حال رفتی....
برام مهم نیست که به موقع بهت برسم...می گویند هر کس دنبال چیزی می گردد... تو دنبال چه بودی نفهمیدم...
حرکت گوی ها آهسته شده...
کلاغ ها رفته اند....چشمام داره خیس میشه....همه ترسهایم که هیچ وقت حرف نزدند می گویند باید آخرین انتخابمو بکنم...
مردی زیر آسمان افتاده است ...آرزوی بزرگت فرسنگها دور بود .....کاشکی می تونستی بدوی...
برگشتم که نگات کنم ..اما رفته بودی...
نشستم اینجا در انزوای کامل...در انتظار آمدن کرمها...در انتظار عوضی ها ...
گوی ها از بین رفتن...همه چیز سفید شد!!!
تو دچار گناه عشق به خود بودی ...غرور و تکبر...گناهی کاملآ طبیعی...!!!
نمی دونم حرفمو باور می کنید یا نه ولی دارم یه سری مسائل رو برسی می کنم که شاید چند موهبت خدا رو تو وجودم منحل کنم ... چند روز پیش ها یک شتر مرغ بهم مراجعه کرد برای از بین بردن حس دوست داشتنش ...آخه جفتش بهش گفته بوده تو یک موجود خسته کننده شدی برام ..برو یه گوشه دنج پیدا کن و کپه مرگتو بزار!!!!من کمکی نتونستم بکنم و او چند روز بعد به دیار باقی سفر کرد....اون باعث شد من به این موضوع توجه کنم!!! جفتش به این مناسبت محفلی پر از انواع اشربه برای مرده خوران برگزار کرد.......
کوهستان خطرناک است ...مراقب بهمن باشید....این روزها به هیچ کس نمی شود اطمینان کرد!!!
کدام یک را انتخاب می کنید؟؟؟
- ژنرال عدل - ژنرال زیبایی - ژنرال دانش - ژنرال قدرت
{ جواب فقط یک گزینه است....بی خودی خود را فیلسوف نشان ندهید و لطفآ این جمله را نگوئید:هر کدام به نوعی لازم است....!!!}
نصب بعضی بازی ها همه زوایای نهان و پنهان آدمی را مورد عنایت قرار می دهند ...مانند جنرال و سیمز لایف...که سیمز لایف هرگز نصب نشد و نخواهد شدو دارای یک سی دی خام به درد نخور است....
یعنی پایان کفتار بودن !!!!
.....~ ....به نشاط تولگی خویش بازگردید....~ .... تور هیجانی سرزمین عجایب ....
از علاقه مندان خرم شاد بالای 18 سال دعوت به عمل می آید....با کلیه امکانات برای دریافت انواع لذات روحی و جسمی....!!! {با همکاری پشه ..ساس..صابی..}
پشه و ساس {دوست پشه } شخصی را می شناسند که مر دانگی اش به گوشش است که ما دوست داریم آن به وسیله پریز برق از بین برود!!!
ساس dep زده است و من شاید از او بیشتر....
Dreamer دل تنگ شده و من شاید از او بدتر....
آنقدر حرف دارم به اندازه تمام فک های آماده به خدمت.....
آنقدر خسته ام به اندازه تمام کارگر های دنیا ....
و آنقدر تنها شدم مثل کسی که هر چی داره تو زلزله از دست می ده....
.اون آدم خرم شاد که هر کی از هر ده کوره ای می رسید یه لقب انرژیک بهش می داد حالا شده این!!!
حالم از خودم داره بهم می خوره ....از این پستم هم همینطور ...از بلاگای پروانه ای هم ..از دخترای مهربون هم .....از دوست داشتن... از احساس و یه رنگ بودن هم همینطور ....
و خلاصه هر چیز خوبی که فکرشو می کنین ....!
High hopes….{Pink floyd}
سبزه سبزتر بود The grass was greener
روشنایی روشن تر بود The light was brighter
مزه شیرین تر بود The taste was sweeter
شبهای شگفتی The nights of wonder
دوستان دورمان ... With friends surrounded
مه بامدادی، درخشان The dawn mist glowing
آب، جاری The water flowing
رود، بی پایان The endless river
تا همیشه و همیشه Forever and ever
.دیشب خسته تر از این حرفها بودی که بتونی یه حال حسابی به اون دختر 16 ساله بدی .البته تو با این چیزا از پا نمی افتی... چی شده ؟! مهربون شدی!؟؟ فکر نمی کردم که تو اون همه نقاب کثیف میتونی ماسک ژانوارژان هم داشته باشی.... مثل همیشه حرفی نداری
جز از گذشته لجنت گفتن و اخلاق کوفتی تو تجزیه و تحلیل کردن ...آخی هنوز همون احمقی که بودی موندی
.دلم می خواست بخاطر تمام لحظه های پست باهم بودنمون بخاطر رفتارهای حیوانیت و گه کاری های گذشتت که از اونا به عنوان افتخار یاد می کنی جایزه تمشک نقره ای رو دو دستی می کوبیدم تو سرت....
حتی اگه میشد دو سه نفری رو اجیر می کردم که حالی بهت بدن...مثلا تخت خواب قرمز و گردت رو پر قیر با سوزن خیاطی کنن...یا اینکه تو فنجون قهوت چسب چوب بریزن .....هاه ..فکرش هم حسابی شارژم می کنه...
ناراحت که نمیشی؟؟؟ هان؟؟؟ تو قوه شعور و عقلت بیشتر از این چیزاس...درسته ..؟!؟؟ آره معلومه ...همیشه افراد عوام و خاص دوستت داشتن..هاها...مثل اون یارو دختره 16ساله هروئینیه...که حسابی جزء جانداران خاص بود!
هی راستی یادت باشه از سکه نیوفتی که اون آخر ماداگاسکاری....
امشب خیلی بهت فشار اومد ..بقیه حرفامو می زارم واسه بعد...
خدا خاموش است ...چه کنیم که انسان خفقان گیرد!!! وودی آلن
چند وقته هر چی چیز خوبه بهم پشت کرده ...ممکنه دلیل های زیادی داشته باشه...مطمعنآ یکی ش دوری از خداس...خودم احساس می کنم هم من اونو گم کردم هم اون منو و هیچ چی تو دنیا بدتر از این نیست!!!
یه چیز دیگه هم می تونه بد باشه....اینقدر تو لجن فرو بری که حتی بوی گند خودتو حس نکنی ....
همه چی داره به گه کشیده میشه.........
داری وسط یه توده گل و لجن دست و پا میزنی.....دستتو نمی گیرم.....بهت می خندم .....هر چی بیشتر تقلا میکنی بیشتر فرو میری.....قیافت خنده دار شده....هیچ وقت اینقدر کثیف نشده بودی......
چرا پلک نمی زنی؟؟؟ می ترسی کثافت چشاتو بسوزونه؟؟ ولی حیف که الان نمی تونی یادت بیاد
...چشات خیلی وقته که از کثافت پرشده....
.از مرداب رد شدم......اونم به وسیله تو.......پامو گذاشتم رو سرت و پریدم اون ور..... ..اولین و آخرین باری بود که کمکم کردی....باورم نمیشه.....تو و کمک!!!! تو که نمی خواستی من اونجا تنها وایستم و نگاهت کنم؟؟؟ می خواستی؟؟؟!!
کامل فرو رفتی ....شاید به خاطر سنگینی من بود که اینقدر زود غرق شدی...کاشکی آدمای که اذییتشون می کردی اینجا بودن و این صحنه های با شکوه رو می دیدن...ای کاش می شد برات گریه کنم ...یا لااقل می تو نستم برات آهنگ مورد علاقتو بخونم....اولین نقطه اشتراکمون ...دو تامون کرخت شدیم....
مرگت خیلی بد بود....کامل قهوه ای شدی...!!!
آدما اومدن و رفتنشون دردسر داره.....ولی حیوانها هم راحت تر می یان هم به آسونی سفر آخرشونو انجام می دن....ولی مال تو ازاونا هم آسون تر تموم شد!!!
بر سر دو راهی مانده ام .....کدام را برگزینم؟؟؟؟
1.:زندگی جسمانی .گذران عمر.صرف تآمین نیازهای فیزیولوژیک. خالی از هر گونه عقل و احساس به پدیدها یا جاندارها.....یادتان باشد اگر طرف به شما محبتی کرد و شما را همی دوست می داشت جفت پا توی
صورتش بروید..و بروید و بروید...به راحتی می توانید خودتان را گول بزنید و برای طرف ارزنی ارزش
قائل نشوید!!! اگر فردی به شما گفت دلم برایت تنگ شده چشم هایتان را گنده کنید و بگویید : واقعآ؟ پس چرا من دلم برای هیچ کس تنگ نمی شود؟؟؟؟!! اگر دیدید کسی کمک می خواهد کور و کر و لال شوید!!!!
از اطرافییانتان {مخصوصا کسانی که دوستتان می دارند } سوءاستفاده کنید..همه جوره...مشکلی ندارد.....
انواع و اقسام جانداران را تا سر حد مرگ عذاب دهید و بعد از مدتی وانمود کنید انها را نمی شناسید و گم و گور شوید...............
یک دختری را می شناسم خالی از هرگونه احساسی که فکرشو بکونین...فکر کنم رگهای احساسیش همراه با بند نافش قطع شده... می توانید قیچی را از هم باز کنید و به راحتی انرا داخل چشمهای دوست پسرش فرو
کنید ...او هیچ عکس العملی نشان نمی دهد و ممکن است شما را به ادامه ی کار دعوت کند...حال شما با تبر سر آن پسر ر از تن جدا می کنید .....می پرسید او چه می کند؟ او همچنان هیچ عکس العملی نشان نمی دهد.... برای شما حال سوال مهمتری پیش می آید؟؟؟ چرا آن پسر به این دختر داده پیشنهاد دوستی را؟!!!
یحتمل باید از هر دوی آنان گریخت!!!
بعد از ظهر زیاد نخوابید....چه خودتان را پهن می کنید رو پتو ..چه پتو را پهن می کنید رو خودتان....بعد از ظهر زیاد نخوابید!!!
یک جانداری همی گفت: تخم مرغ دزد شتر دزد می شود...مخصوصا اگر تخم مرغش کلمبوس باشد!!!
طول خط راه اهن سویس و شلوار پوشیدن یک خانوم حامله نمی دونم چه ربطی می تونه به هم داشته باشه .........این موضوع بحث بسیار جالب توجه یکی از تاکسی درایورهای تهران بود!!!
اتسانها همواره می خواهند و این بستگی دارد به آنچه فعلآ دارند!!!
خدا رحمت کند ناپلؤن را...هیچ وقت دوست نمی داشت بمیرد....
اگر از شما بپرسند : دوست می داشتید چه کسی بودید غیر از خودتان چه می گفتید؟؟؟
{لطفآ نگویید همینی که هستم....چون این فقط یک سؤال است و پای دوست داشتن و رویا در می یان می باشد...}
... ....یحتمل دورو بر شما جانداران کمی پیدا می شوند که به بل وغ {همان بلوغ} روحی رسیده اند...پس زندگی را سخت نگیرید و ابله نباشید....!!!
بعله ....اینم اولین پست این حقیر در این گستره بسیط!!!
حدود 2 سال و خورده ای پیش بود که فهمیدم کلأ ماهیت وبلاگ چی هست....یادمه یه مقاله بس حجیم 3 صفحه ای تو یکی از شماره های مجله 40چراغ...البته من تقریبأ به زور این مجله رو می خوندم... یکی از دوستای نسبتأ قابل تحملم اونجا مطلب می نوشت منم بخاطر اینکه بچه پرو بودم و دلم می خواست راجع به نوشته هاش اطلاع داشته باشم و نظری بدم مجبور بودم که تمام شماره هاشونو بخونم ..نه تنها ماله اون بلکه دوستاش هم همینطور...... بماند که طرف حسابی کیفور می شد البته بعدها عضو همیشگی نشت های کافی شاپی شون شدم و اینکه واقعأ اکثر بحث هاشون خوب بود ..حالا من یه جاهای دیگه سیر می کردم و اینا بماند
ولی یحتمل باعث شد سلول های خاکستریم کمی به تکاپو بیافتن و تو خواب مادام العمرشون زخم بستر نگیرن.....
ممکنه اینجا جای خوبی بشه...ممکنه هم نشه...فقط ارزو دارم 206 کار نکنه و ماداگاسکار به وقوع نپیوندد!
یه پیشنهاد بدم و برم.....
فک کنم بدترین چیزی که یه ادم میتونه داشته باشه حماقته...پس سعی کنین مخیله هاتون تعطیلی نداشته باشن......!!!