تبليغاتX
پشه ی خوشبختی
 

من تو را دوست دارم ، تو دیگری را ، دیگری او را

همه تنهاییم
 

 

+ نوشته شده در  Sun 6 Dec 2009ساعت   توسط olice 

 

ما به کی نزدیکیم ؟! ما از کی دوریم ؟! ما از چی دوریم ؟! ما به چی نزدیکیم ؟!

 

 

+ نوشته شده در  Thu 3 Dec 2009ساعت   توسط olice 

 

آدم حسابی گفت : به آنچه می دانید عمل کنید

 

 

+ نوشته شده در  Thu 3 Dec 2009ساعت   توسط olice 

 

تو زندگی اشکال نداره حل بشی ٫ منحل بشی بده !!!

 

 

+ نوشته شده در  Thu 3 Dec 2009ساعت   توسط olice 

 

 بعضی وقت ها فکر می کنم من که این همه بدی  و بدخلقی و بد پیشگی سر گرفتم چرا خدا کاری به کارم نداره !؟ چرا یه ذره کاری نمی کنه که به خودم بیام برگردم بیافتم تو مسیر درست !!!  بعد یه چیزی خوندم دلم بد جوری گرفت ٫ گفته بود خدا با اونا که دیگه فراموشش کردن کاری نداره ٫ ولشون کرد به حال خودشون ! وای به حالم!  دیگه مگه واسه یه مخلوق چیزی بدتر از اینهم می شه ؟؟؟

 

+ نوشته شده در  Fri 27 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

 خفه شدم بس که از دیروز تا آلان حرص خوردم ! این حرص خوردنم حرص خوردن مد وار اهالی بلاگ و این کوفت و زهر مار بازی ها نیست ها ! نع ! حرص خوردن تند و ماندگاریست که قلب و مغز آتش می زند ! حرص خوردن بی در و پیکر بودن این کشور خراب شده با آدمهای منصب دار گه اش هست ! این یابو های دندان به رنگ آدامس موزی که بودنند ؟ چه بودنند ؟؟؟ از کجا آمده اند !؟؟! حرومی ها جمعیت ملیونی را سه چهار نفر فرض می کنند و سر دسته ی غبار گرفته ی خاکستر ی اشان همه را از دم به ساده لوحی نسبت می دهد !!! هر روز به اندازه ی ۳۶۵ هزار بار آرزو می کنم ای کاش اینجا متولد نمی شدم ! اینجا با این همه کثافت کاری آدمهای ریز و درشتش که هر لحظه هی دم از معیار های بالای اخلاقی می زنند حالم را به بد ترین شیوه به هم می زند ! تف بر ذات و ریشه هایشان که هر چه خوبی و لذیذی را که انسان های نمونه  ٫خاصه با بدبختی قرن هاست حفظ کر ده اند مطاله کرده اند  سختی ها کشیده اند که آیندگان با بوی شرافت بیگانه نباشند را دارند به صورت رقت باری گره کور زده با دمهایشان به قهقرا می کشند    

 

+ نوشته شده در  Wed 25 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

اول ۲ تا آدم هستند

شناور در نزدیکی ٫ محبت ٫ مرهم گذاری ٫ تفاهم 

زمان می گذرد

تفاوت متولد می شود

عادی می شوند خودشان می شوند بزرگ می شوند

بعد از لا و لو ها همدیگر را ضربه می زنند نیش می زنند می رهانند

بعد به گریه های همدیگر  ٫ می خندند

و بعد

می شوند ۲ تا نامرد

همین

 

+ نوشته شده در  Thu 19 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

من چم می شه ؟! من چم شده ؟! من چمه ؟! اونا یعنی چی؟! اون نوشته ی اون روز !

من مرض دارم من مازوخیستم من می تونم خودم با فکرای خودم ٫ خودم رو روانی کنم ! تنها با خوندن یک متن ۴ خطی

من همچنان می ترسم ! پنهانی

من تا روزی که از این دنیا روم خیلی چیزها رو نخواهم فهمید ! مثه اون نوشته ی اون روز و اون آدم ها

من غم های ته مانده ی خاک خورده ی گذشته ام را هیچ وقت نخواهم فهمید

من غوطه ور خواهم ماند در درک دو رویی و دروغ

من خوشحال نخواهم شد روزی که بفهمم دوست داشته نشدم

من باور نمی کنم نزدیکی و طعم ماندن را

 

+ نوشته شده در  Thu 19 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

 نیمه شب شده ! ساعت داره می گذره و هی می گذره ! من اینجا پشت کامپیوتر نشستم و دارم به همه ی اتفاقای امروز فکر می کنم و یک لبخند پهن به خودم تحویل می دم که هر لحظه هم عمق معنوی اش بیشتر می شه ! دوستام امروز باعث شدن من بعد مدت ها به همه چی و همه کی امیدوار بشم ! احساس می کنم همشون ستاره هایی هستن تو آسمون غبار گرفته و کم رونق این روزگار که اگه یه ذره بهشون دقیق شی هر کدومشون می تونن به تنهایی یه پا خورشید درخشان باشن واسم ! احساس می کنم خدا بخاطر وجودشون نیمچه نگاهی هنوز بهم داره ! فقط یه جمله می تونه براشون اتمام حجت قلبیم باشه اونم اینکه حق وجهشون بده همه جا پیش همه کی همیشه

قهرمان ٫ صابی ٬ میر کربولک ٫ صدری ٬ شادی ٫ لاهه ٫ زانه ٫میر گودو ٫ میسی ٫ شبیر خودم و ساس خودم که آلان خیلی از اینجا دورن و همه ی اونایی که امروز اسمشونو تو صفحه ی گوشیم دیدمو ذوق کردم و اونایی که تو فیس بوک بودن و اونایی که زنگ زدن از همین جا اعلام می کنم که حکمن در جریان باشن همیشه دوسشوم دارم با تموم سلول های خاکستری سفید و قرمز وجودم

 

+ نوشته شده در  Thu 12 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

با اطمینان نمی گویم ، فقط می گویم که گفته باشم برای بیست و سومین بار تاکسی متر صفر می شود و باز آغاز

 

+ نوشته شده در  Wed 11 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

اصلا بعضی ها چه بخوان چه نع یه حس بعید خوبی به آدم می دن در این میان بعضی های دیگه هم هستن که اونا هم چه بخوان چه نخوان ( البته بخوان اشون بیشتره ) به آدم از ششصت کیلومتری حس اشمئزاز می دن ! نمونه همشون زیاده ! مثل امروز تو خطی های گیشا تو دلیکا بد رنگ یه دختره کنارم نشسته بود که روی هم رفته دو سه جمله هم با هم گفتمان ریز انجام دادیم خیلی ناگفتنی خوب بود اصلا دلم می خواست شمارشو بگیرم و تا همیشه دوست خوب بشیم اما نشد یعنی روم نشد ! اصلا از اون اول که تو خط منتظر بودیم همش زل زده بودم بهش بس که یه جوری خوب بود ! بعد اون بهم گفت زیپ کیفت بازه من بعدش ذوق کردم ٫ انگار که بهم چی گفته! بعد دلیکا اومد یه مرده از ته صف هول زد بشینه جلو در صورتیکه این دختر خوبه اولین نفر بود منم شاکی شدم به مرده گفتم تا حالا صف دیدین؟! بعد اون گفت برو بابا خانم تا سینه خیابون آدم واستاده صف کیلو چنده ! منم داغ کردم اومدم یه چیزی بگم دختره دستمو گرفت گفت بیا تو بیخیال ( عین این فیلم ها که من یه مرده چهارشونه باشم و این دختر خوبه یه دختر صورتی پوش که البته اصلا صورتی تو لباساش نداشت) ! بعد کنار هم نشستیم ! من خوشحال ! اما دیری نپاید ! مثل همه ی آدمای خوب و حس های خوب که زودی تموم می شن  ! همین!

 

+ نوشته شده در  Mon 9 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

هر آیینه بیشتر احساس نزدیکی عمیقی بین خودم و این جمله "هر کی از هر چی بدش میاد سرش میاد " می کنم!!!

 

+ نوشته شده در  Sun 8 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

غرور هم مسری شده ! یکی بگیره اون یکی هم می گیره

 

 

+ نوشته شده در  Thu 5 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

نشسته ام روی زمین به تخت تکیه دادم هی میسر روبه رو را می سازم بعد به پشت سرم نگاه می کنم ٫ خرابش  می کنم ! هی در گذشته دست و پا می زنم و مسیر را روز را راه را گم می کنم !  دراز می کشم ٫ با خدایم قرار داد می بندم که من چنین می کنم و تو چنان! صدای مادرم را آن ورتر ریز ریز می شنوم با خدایش حرف می زند و برای من چیزی می خواهد که هزاران هزار کیلومتر بعید است با قرار داد لحظات پیش من با خدایم ! باز مسیر می سازم ...

 

 

+ نوشته شده در  Tue 3 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

تمام فکر ها و تخیلات نوشته روی کاغذ خط می خورند! صفحه سیاه می شود و خط خوردگی ها تمام نمی شوند مثل قصه هایه بی سر و تهی که پایان ندارند

نه سکوتی نه صدایی نه رهی نه رد پایی .. توی این هوای دلگیر من اسیرم تو رهایی

 

 

+ نوشته شده در  Tue 3 Nov 2009ساعت   توسط olice 

 

حالا بازهم سکوت و سکوت و سکوت...
کاج‌ها، ابر‌ها و گذر بال یک کلاغ بر متن جاودانه‌ی خاکستری. او را خواسته‌ام تا بیاید کنارم بنشیند. آمده و نشسته است مثل ده‌ها و صد‌ها بار که خواسته‌ام و آمده است با اشتیاق تمام،با تمام اشتیاق. اما این‌بار نه او صورت دارد و نه من صدا،و سکوت عمیقاً خاکستری ست. نه، تو و من یکی هستیم، یکی. بی تو من نبودم،اینکه هستم نمی‌بودم، از زبان من حرف می‌زنی،بی‌تو شاید،من نمی‌بودم...
 
سلوک/ محمود دولت آبادی
 
 
+ نوشته شده در  Sun 11 Oct 2009ساعت   توسط olice 

 

از زمان خوشم نمیاید

از گذشتن  از خاطره  از رد شدن

که رد شدن از حال ٫ گذشته است

 

+ نوشته شده در  Thu 1 Oct 2009ساعت   توسط olice 

 

پدر خيال می‌كرد آدم وقتي در حجره خودش تنها باشد، تنهاست. نمي‌دانست كه تنهايي را فقط در شلوغي می‌شود حس كرد!

سمفونی مردگان/ عباس معروفی

 

+ نوشته شده در  Wed 23 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

گاهی در زندگی کوتاهمان حسرت چیزهای خیلی کوچک به دل آدم می ماند که مثالشان کم نیستند. از محل سکونت گرفته تا به هر چه که فکر بی جربزه ی آدم برسد ! مثل این که مدام فکر می کنم من چرا باید در منطقه ی زمانی و جغرافیایی این کشور به دنیا می آمدم !؟ که اتفاقا هیچ گونه سر بلندی و افتخاری نیز محسوب نمی شود ! تمام زندگی همرا پدر مادر همیشه نگران با داشتن حد اکثری فکر های هولناک راجع به یک صبح تا شب فرزندشان ! فرزند تا سر حد مرگ آنها را می پرستد اما مثل اینکه همه سن و سال او را فراموش کرده اند ! در همین بین خاطرات و نشانه های پس و پیش خوب و بد که همه اشان از دم قابلیت نابود کردن دارند ! از یک میز قهوه ای بی قواره گرفته تا آدمهای ریز و درشت ُ و قلب های پر چاله چوله !  فکر می کنم چقدر عالی می شد اگر در ماداگاسکار یک اتاق رو به دریا داشتم که مدام دلم شور فکر های کانون ولرم خانواده ٫ دوست داشتن بدون پیروزی آدمها ٫ خاطرات خاکی و بد رنگ گذشته ٫ مردم بدون عقل که مثل مور و ملخ در هم می لولند و فکر چیزی جز شکم و دار و دسته اش نیستند را نمی زد ! می توانستم کلاه آبی لبه دارم را بگذارم بروم روی صندلی های چوبی کم رنگ رو به روی دریا لم بدهم و فقط به زندگی بچه مرغ های دریایی فکر کنم ! نه نگرانی در ذهنم پر و بال بگیرد ! نه دلم شور آینده ی خاکستری را بزند نه مدام در فکر کسی باشم که قلبم برایش تیر می کشد نه خبری از مردم گرسنه و مریض باشد نه جایی که مردم هی دم به دم بخاطر تفنگ و غرور و پول می میرند !

 

+ نوشته شده در  Wed 23 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

!Yes Man

رو خیلی دوست داشتم

 

+ نوشته شده در  Sun 20 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

خدا به حق همه ی آدمای خوبش به همه فقیرا پول بده بتونن واسه یکبارم شده برن نیک بوی همبرگر بخورن ! آمین

 

+ نوشته شده در  Thu 17 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

ساعت از 2:07 نیمه شب به 2:27 دقیقه می رسد و من همچنان در دریای شوری که شب ها مانند دیوانه گان در تخت خوابم راه می اندازم غوطه ورم ! هی موج فکر تازه ای تکانم می دهد هی حس دلتنگی غریبی طوفانی ام می کند هی به بالا نگاه می کنم تا زودتر ابرهای تیره و سنگین جایشان را به طلوع دهند تا خورشیدم پیدایش شود گرم و آرامم کند و ای کاش که هیچ وقت شب همه چیز را با هم در بر نمی گرفت

 

 

+ نوشته شده در  Wed 16 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

شب ها دیر وقت و صبح ها بعد از بیدار شدن بدترین وقت برای آدمی است که هر روز از آرزوها و علایقش دور تر و دور تر می شود! بعضی وقت ها می نشینم و برای خودم فلسفه می بافم که فلان اتفاق که افتاد حتما در آینده به نفعم خواهد بود !شاید اگر فلان چیز را از دست نمی دادم قدرش را هیچ وقت نمی فهمیدم ! شاید اگر فلانی گذاشت و رفت روزی کس دیگری بزارد و بیاید ! اما هیچ وقت نفهمیدم چرا خدا اینهمه زورش به من یکی می رسد !؟! باید یک جوری بهش بفهمانم که من چیز زیادی نمی خواهم اما آخر اگر زورم به خدا هم برسد به آدمهایش نمی رسد! آنها را چه کار باید بکنم نمی دانم ! نمی دانم چرا نمیشود همه چیز و همه کس را با هم داشت و آن وقت آرام نشست و یک لیوان چای نرم دارچینی خورد ! آخر،دنیا که همه اش در استرس و نرسیدن و بدبختی و دل تنگی و بغض که خلاصه نمی شود

 

+ نوشته شده در  Tue 15 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

NoteBook  رو دیدم و دیوانه شدم ...

 

+ نوشته شده در  Wed 9 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

So, so what 
I am still rock star
I got my rock moves, And I don't need you
And guess what
I'm having more fun
And now that were done
I'm gonna show you tonight
I'm alright
I'm just fine
And your a tool so
so what
I am a rock star
I got my rock moves
And I don't want you tonight

 Pink

+ نوشته شده در  Mon 7 Sep 2009ساعت   توسط olice 

 

خداوند یک نعمت بزرگ و دوست داشتنی را از ما گرفت

دل تنگی ما برایش بی نهایت خواهد بود ...

 

 

+ نوشته شده در  Sat 22 Aug 2009ساعت   توسط olice 

 

ای همیشه آبی

ای همیشه دریا

ای تمام خورشید

ای همیشه گرما

سرد سرد است اینجا   باز کن پنجره را

ای همیشه روشن

باز کن چشم من  ....

 

+ نوشته شده در  Tue 4 Aug 2009ساعت   توسط olice 

 

یکی بود گفت : در انتخاب دوست نباید زیاد دقت کرد،وگرنه باید تنها ماند ...

 

+ نوشته شده در  Mon 3 Aug 2009ساعت   توسط olice