تبليغاتX
پشه ی خوشبختی
 

شاید دیگه تحمل نکردم ! شاید دیگه جنگجو نشدم ! شاید دیگه خواستم استراحت کنم ! شاید دیگه از درد خسته شدم ! شاید دیگه خیلی ریقو شدم ! شاید دیگه چشمه ی اشکم خشک شده و چشمه ی دماغم بند نمیاد ! شادی دیگه بخوام برم ! شاید دیگه بسه !

 

 

+ نوشته شده در  2008/6/27ساعت   توسط olice 

 

هی کج و کله اش می کنی ، هی بالا و پایین می ندازیش ، هی فشارش می دی هی ولش می کنی هی می کشی هی ول می کنی هی می کوبیش این ور اون ور هی می خندی هی می خندی هی می خندی و نمی دونی او برای تو هیچ ضربه گیری نبسته است

 

+ نوشته شده در  2008/5/8ساعت   توسط olice 

 

امروز بهترین کسی رو که می تونستم تو دنیا ببینم رو دیدم ! زانه! می دونم که نمی دونی چقدر دلم براش تنگ شده بود! دیدی وقتی انتظار نداری یه هو همه چی خوب میشه!؟ خیلی خوبه ، اون موقعس که آدم دلش آب هویج با کولوچه می خواد !دارم فکر می کنم که چی می شد من ریاضیم خوب بود اون وقت واسه همیشه لبخند از رو لبم محو نمی شد ! راستی دیروز قهرمان رو حسابی دیدم و دیدم و دیدم

 

+ نوشته شده در  2008/5/7ساعت   توسط olice 

 

سلام سلام! راستش دلم واسه اینطوری نوشتن تنگ شده بود.باخودم گفتم چرا که نه . بزا خوشحال باشم و آلان مثلا خوشحالم . نه واقعا هستم . اما نه یه کمی هم نیستم چون این روزا قهرمان اصلا نیست کلی کم رنگ شده این نمایشگاهه که تموم شه اونم پرنگ میشه هو هو ! خیلی خوبه آدم یه گیاهی چیزی واسه خودش داشته باشه و اونم خوشحال باشه و هی رشد کنه ! امشب خیلی گوجه سبز خوردم خیلی پای کامپیوتر بودم خیلی ویش بافتم و خیلی به فکر ح بودم! راستی دو روز هم هست خیلی سنگ دل شدم٬قشنگ معلومم! تا بعدا

 

+ نوشته شده در  2008/5/4ساعت   توسط olice 

 

تمام اسرار زمان گذشته برایم فاش می شود

اما من هنوز نمی دانم قرار است بعدا

چه کاری انجام دهم

 

ریچارد براتیگان

 

+ نوشته شده در  2008/4/27ساعت   توسط olice 

 

برقص

بگذار زندگی در هوای تو تمام شود

نگاه کن

چیزی به انتهای آسمان نمانده

و باور کن

که من از همه ی آدمها نصفه مانده ام

 

+ نوشته شده در  2008/4/15ساعت   توسط olice 

 

برای این قطار صبر می کنیم !

 

+ نوشته شده در  2008/3/27ساعت   توسط olice 

 

از اینجا میشه اون ور دنیا رو دید ... نزدیک تر شو

 

+ نوشته شده در  2008/3/27ساعت   توسط olice 

 

می گفت می فهمم ! نمی فهمید !!!

 

+ نوشته شده در  2008/3/7ساعت   توسط olice 

 

می خوام یه چیزی بنویسم که بگم اعصابم خورده از همه از همه چی از روشنفکری از روابط پنیریه آدما از مرز بندی از دوست داشتن از حرف زدن از خیابونا از مانتو از استادای بوی پول ده از عید از اینکه قراره شکل خونه شم از اینکه این آهنگه تنها آهنگیه که میشه ۱۰۰ بار گوشش کرد از اینکه یکی میفهمه از اینکه خیلیا نمی فهمن از اینکه هی باید خودمو ثابت کنم از اینکه باید بگم منم هستم از اینکه همه گهن از اینکه من اگه داغون بشم مهم نیست چون به تو داره خوش می گذره از اینکه هیچی نسیت که حتی ۱درصد هم چیزی باشه که می خوام از اینکه می خوام خیلی چیزا رو بگم اما ن م ی ش ه ...

 

 

+ نوشته شده در  2008/3/5ساعت   توسط olice 

 

اون! ‌عینهو گارسونی  می مونه که بعد از گرفتن سفارش هنوز وایستاده و هیشکی نمی دونه منتظر چیه !!! یکی پیدا بشه بگه اون اصلا چی می گه !؟ چی می خواد !؟

 

+ نوشته شده در  2008/2/14ساعت   توسط olice  | 

 

یک ریزه عشق و یک ماچ صبحگاهی روی استخوان فک آیا همیشه این همه مشقت داشته است ؟!؟!؟!

 

+ نوشته شده در  2008/2/7ساعت   توسط olice 

 

بالاخره شاید آن روزی که بیشتر از همه ی روزها خوابیدم خیلی چیزها معلوم شود کسی چه می داند شاید آن دور ترها تابلویی زده باشند که این جاده ته ندارد ...

 

+ نوشته شده در  2008/1/29ساعت   توسط olice 

 

شاید دلم خواست بی برگشت گم شوم

فوقش نم بارانی هم زد ...

 

+ نوشته شده در  2008/1/28ساعت   توسط olice 

 

های خدا بگو ببینم

کسی که برای خیابانهای تو قرمز می پوشد ، روزهای مرا چه رنگی دوست دارد ؟

 

+ نوشته شده در  2008/1/18ساعت   توسط olice 

 

اشکی هم نسیت حتی یک قطره ! حالا خطر بزرگی مثل خندیدن می تواند تهدیدم کند

نه ، جدی و خشک خواهم شد ! گوش هایم را خواهم گرفت ، دهانم را خواهم بست و جدی خواهم شد

و وقتی دوباره باز شوند،کی می داند، شاید برای آن باشد که داستانی بشنوند ، داستانی بگویند

داستانی کوچک با موجودات زنده که روی زمینی قابل سکونت ،انباشته از مردگان ، بیایند و بروند

داستانی مختصر با شب و روز که آن بالا بیایند و بروند

و من امید بسیار دارم ، قول می دهم

 

+ نوشته شده در  2007/12/14ساعت   توسط olice 

 

امید هایی رنگ رنگی، خاطرات خاطرهای دور در اواخر فصل تره فرنگی

 

+ نوشته شده در  2007/12/6ساعت   توسط olice 

 

به سلامتی لبخند های امروز ...

 

+ نوشته شده در  2007/11/11ساعت   توسط olice 

 

وقتی گیر آوردم این روزها برای ورق زدن آلبوم ماسک هایم ...

 

 

+ نوشته شده در  2007/10/28ساعت   توسط olice 

 

دلتان به حال تنهایی کلاغ ها نسوزد

فصل فصل عاشقی آنهاست

 

+ نوشته شده در  2007/10/1ساعت   توسط olice 

 

سبز به قرمز میاد

قرمز به سبز میاد

حتی اگه خودشون نخوان که بهم بیان...

 

+ نوشته شده در  2007/9/21ساعت   توسط olice 

 

حرف زدم ، حرف زدم ،حرف زدم

اما

قلب تو هم گرد بود ...

 

+ نوشته شده در  2007/9/11ساعت   توسط olice 

 

اگه آدم بعضی وقتا کور و کر بشه ٬ با این آدمها و این دنیا خیلی بهتر کنار می یاد !

 

+ نوشته شده در  2007/8/24ساعت   توسط olice 

 

شک دارم دختران مرا بخواهند با دماغی پیر

حالا صدایشان را می شنوم آشغال های بی رحم

"خوش تیپ است ، اما دماغ اش پیر است "

ریچارد براتیگان

 

+ نوشته شده در  2007/8/14ساعت   توسط olice 

 

دارم فکر می کنم که اگه این درختچه های بامبو مد نمی شد ، تلویزیون چه جوری می خواست دکورای مسخرشو پر کنه!؟!

 

+ نوشته شده در  2007/8/14ساعت   توسط olice 

 

هرچی چشمات ریز تر و کوچیکتر باشه ، کمتر حوصلت از دنیا سر میره

 

+ نوشته شده در  2007/8/11ساعت   توسط olice 

 

زورو هم گاهی خسته میشه !
حتی گاهی هم می تونه فرار کنه!

 

+ نوشته شده در  2007/7/31ساعت   توسط olice 

 

تمام چراغ ها را روشن میکنم

تمام تاریکی را می پوشاند

فکر می کنم ...

چقدر راضی کردنت سخت است

 

+ نوشته شده در  2007/7/25ساعت   توسط olice